بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد. نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد .خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد. شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان.طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بیصداع آمد .وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد. شقایقها و ریحانها و لاله خوش عذار آمد کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد. مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد دلی آمد دلی آمد که دلها را بخنداند.میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد .شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او. ولیکن چشم گه آگاه و گه بیاعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد. و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید. رها کن حرف بشمرده که حرف بیشمار آمد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو می آیی وخورشید همه ی مهربانیش را به خاک می دهد،باران تا شکفتن آخرین دانه از خاک خواهد بارید و بادها بشارت رستن وبه بار نشستن را در گوش همه ی درختان زمزمه می کنند،تو می آیی ولبخند برلبان نقش می بندد وقلب ها برای عشقی پاک می تپد وفاصله ها شکسته می شود.تو می آیی ودروازه های بسته باز خواهد شد وامید های سرکوب شده چشم خواهند گشود.امّا تو آنگاه می آیی که ما بی تاب آمدن سر از پنجره های انتظار بیرون آورده وبی صبرانه تورا صدا بزنیم اگر تو نمی آیی نه به این دلیل است که نمی خواهی این تاخیر شکننده محصولی از کا رهای ماست.
بازآ،بازآ شکوفه تا باز شود
بلبل به چمن ترانه پرداز شود
ای لطف وکرامت بهاران با تو
بازآ که بهاربا تو آغاز شود
ای منتظران گنج نهان می آید
آرامش جان عاشقان می آید
بربام سحر طلایه داران ظهور
گفتند که صاحب الزمان می آید
صبح بی تو رنگ بعد ازظهر یک آدینه دارد
بی تو حتّی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو می گویند تعطیل است کار عشق بازی
عشق امّا کی خبر از آدینه دارد
جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو امّا
خاک این ویرانه ها بویی از گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
در هوای عاشقی پر می کشد با بی قراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید
آن که در دستش کلید شهر پر آینه دارد

