گفتم شبي به مهدي بردي دلم ز دستم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم
گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل خود را بر روي تو نبستم
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم
گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم
پرونده تو ديدم چشمان خود ببستم
چو گذر کنی از این ره نظری به زیر پا کن
به رهت نشسته ام من نگهی به این گدا کن
من بی نوای مسکین ز فراق تو مریضم
تو بیا و درد من را به وصال خود دوا کن
دلم از غم تو خون شد ز دو دیده ام برون شد
قدمی به چشم من نه دل من ز غم رها کن
بنگر که روز محشر شده از غم فراقت
شب تار من ز نور رخ خویش با صفا کن
چه کنم ربوده دوری ز دلم دگر صبوری
بفکنده تو پرده از چهره و حاجتم روا کن
به گدای خود تو شاها نظری به ما ز احسان
دل غم رسیده ام را تو به غمزه ای شفا کن

