یوسف مصری نمی آید به كنعان دلم
بازسر را می گذارد غم به دامان دلمبی حضورچتر دستانت ببین یعقوب وار
مانده ام امشب دوباره زیر باران دلمخوب می دانی زلیخای جنون با من چه كرد
پاره شد در ماتم عصمت گریبان دلم
نوح من ! خاصیت عشق است امواج بلند
كشتی ات را بشكن و بنشین به طوفان دلم
كی بهارت می وزد بر گیسوان حسرتم
كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟
تا بگویی با من از عریانی اندوه خویش
تا بگویم با تو از اسرار پنهان دلم
بوی پیراهن مرا كافی است تا روشن شود
چشم تاریك و شب خاموش كنعان دلم
*********************************************************************************
ای تجلی مهر خداوند در زمین!
شوره زار خشک دل های خسته مان
در انتظار نوازش نرم نگاه پر مهر توست!
سوار سبزپوش آرزوهای ما!
روایت گرفتح وپیروزی مسلمانان!وارث بدرو حنین!
ذوالفقار حیدر در دستان
ونرمی کلام مصطفی از زبان تو جاری می شود؛
یا حجه الله علی خلقه!
هلا نگاه تو باران ترین باران ها!
بیا بر دل تبداراین بیابان ها؛
بگو که پنجره بر دوش،تا کجا آخر؛
سکوت وصبر تو وپرسش خیابان ها؟
چقدر این دل بر باد رفته ام خوانده است؛
تورا از حنجره زخمی نیستان ها.

